عصبی و خسته کلید را داخل قفل می چرخانم قبل از اینکه پایم را داخل خانه بگذارم گوشه لباسم به میخ جاکفشی گیر می کند و صدای پاره شدنش در گوشم می پیچد.

زیبایی طلبی

 برمی گردم و با عصبانیت تمام، لگدی به جا کفشی قراضه و بی مصرف جلوی در می زنم. کلید را به گوشه ای پرتاب می کنم ، نگاهم به پارگی مانتو سورمه ای رنگ و رو رفته ام می افتند . 

خیلی هم برایم ارزش نداشت هیچ وقت دوستش نداشتم. با دستان لرزان دکمه های مانتو را باز می کنم، لرزش دستانم هنوز از بین نرفته ، جر و بحث یک ساعت پیش با رییس اداره، کار خودش را کرده، باز استرس شدید گرفته ام. یادآوری اش هم آزارم می دهد. مردک پرو در چشمان من زل زده و می گوید: « ارباب رجوع ها از نوع برخورد ها و رفتارهای شما شکایت دارند .خانم اسدی فکر نمی کنید احتیاج دارید کمی تغییرات در خودتان ایجاد کنید دیدن چهره عبوس و نوع رفتارتان دیگر همه را خسته کرده.»

« یکی از خلقیات خوب زیبایی طلبی است، یعنی به دنبال زیبایی بودن، زیبا زندگی کردن، هم ظاهر زندگی و هم باطن زندگی را ، محیط خانواده ، محیط بیرون، محیط خیابان، محیط پارک و محیط شهر.»(1)

لیوان آب برای خودم می ریزم و روی کاناپه ولو می شوم کمی آب می خورم تا شاید اعصابم آرام شود. شاید تمام ناراحتی ها و عصبانیت ام به خاطر صحبت های رییس نباشد. از خودم از در و دیوار خانه از محل کار حتی از این کوچه و خیابانها هم دل زده و خسته ام. موبایلم زنگ می زند، کیفم را از زمین بر می دارم تا گوشی موبایل را پیدا کنم . بالاخره پیدایش می کنم اما تماس قطع می شود با خودم می گویم به جهنم هر کس باشد دوباره زنگ می زند. بی اختیار رمز گوشی را وارد می کنم نگاهم به تلگرام می افتد 115 پیام خوانده نشده، حوصله خواندنش را هم ندارم. نمی دانم چرا پیام ها را باز می کنم. هنوز چند پیام را بیشتر نخوانده ام که چشمم به این پیام می افتد:

« یکی از خلقیات خوب زیبایی طلبی است، یعنی به دنبال زیبایی بودن، زیبا زندگی کردن، هم ظاهر زندگی و هم باطن زندگی را ، محیط خانواده ، محیط بیرون، محیط خیابان، محیط پارک و محیط شهر.»(1)

چند بار پیام را پشت سر هم می خوانم، گوشی را کنار می گذارم دیگر دلم نمی خواهد پیام های دیگر را بخوانم. نگاهی به اطراف خود می اندازم . چرا من آنقدر از زیبایی دورام. از زیبایی ظاهری ، ان هم از اخلاقم که همه را آزاده و دلزده کرده. نگاهم به مانتوی پاره شده روی زمین می افتد. همیشه مانتو های سورمه ای ومقنعه مشکی پوشیده ام بدون این که زیبایی آنها برای اهمیتی داشته باشد. بلند می شوم و به سمت کمد لباس هایم می روم. در را که باز می کنم آه از نهادم بلند می شود باورم نمی شود 10 سال است که تنها چیزی که برایم اهمیت نداشته زیبایی لباسهایم بوده.

گویی سالها به هیچ چیز فکر نکرده بودم ، فکر نکره بودم باید زیبا زندگی کنم زیبا فکر کنم ، زیبا رفتار کنم باید عینکی به چشمانم بزنم که فقط زیبایی ها را ببینم.

 کمی به اطراف نگاه می کنم، همه وسایل قدیمی به نظر می رسدند نمی دانم شاید تنهایی مرا به این سمت کشانده. شاید همین وسائل قدیمی را می توانستم با زیبایی بیشتری کنار هم بچینم. به سمت آینه می روم نگاهی به خودم می اندازم چرا آنقدر برای خودم بی ارزش شده بودم، چرا هیچ چیز زیبایی چشمم را نوازش نمی داد. شاید اگر کمی به خودم می رسیدم از این یکنواختی آزار هنده خلاص می شدم. به سمت گوشی تلفن همراهم می روم نگاهی به شماره می اندازم خیلی وقت بود که با خلق و خوی تندم دوستانم را از دور و برم پراکنده کرده بودم .

 بالاخره تصمیم ام را می گیرم . یک پیام ساده چنان به مغزم هجوم برده بود که گویی سالها به هیچ چیز فکر نکرده بودم ، فکر نکره بودم باید زیبا زندگی کنم زیبا فکر کنم ، زیبا رفتار کنم باید عینکی به چشمانم بزنم که فقط زیبایی ها را ببینم. از میان شماره تلفن ها شماه عاطفه را می گیرم، از شنیدن صدایم شک زده می شود. کمی که حال و احوال می کنم میگویم: عاطفه میای بریم خرید می خوام لباس بخرم کمی هم با هم حرف بزنیم . عاطفه که هنوز باورش نمی شود که این من هستم که ازاو می خواهم به خریدم برویم. موافقتش را اعلام میکند .

 من به سمت مانتوهایی می روم که دیگر قصد پوشیدنشان را ندارم وبرای آخرین بار یکی را به تن می کنم تا به خرید بروم. در را که باز میکنم چشمم به جا کفشی قدیمی و زوار دررفته می افتد. خنده ای به لبانم می نشیند یاد آقای امینی می افتم مدیر ساختمان، چقدر تلاش کرد به من بفهماند این جاکفشی زیبایی ساختمان را از بین برده ولی گوش من بدهکار نبود. راست می گفت چقدر نمای راه پله ها با این جاکفشی نازیبا بود. با خودم تصمیم می گیرم بعد از برگشتن از خرید اولین کاری که می کنم جا به جا کردن جا کفشی باشد....

 پی نوشت:

 1) بیانات مقام معظم رهبری در تاریخ 11/9/ 1383